عبد الرضا سالار بهزادى
55
بلوچستان در سالهاى 1307 تا 1317 قمرى ( فارسى )
قحطىهايى كه در زمان حكومت وى روى داد ، و طى آن خود وى شخصا امر توزيع نان را بين ساكنين شهر بم برعهده گرفت رواج يافته و از آن زمان وى در بين اهالى و مخصوصا توسط معاندين و طعنهگويان به « على خان نانوا » شهرت يافت . و اللّه اعلم ! پس از قتل على خان آنچه كه مسلم است ابراهيم خان كه گويا كودك خردسالى حدود هشت تا ده ساله بيشتر نبوده است ، مدتى را در پريشانى و از ترس قاتلان پدر كه گويا از ترس انتقام و يا به سبب كينه و عداوت كمر به قتل كودك هم بسته بودند به دربدرى گذرانده است . تاريخ سينه به سينهء خانوادگى در خصوص اين دوره از زندگى مرحوم ابراهيم خان افسانههايى در غالب موارد دور از عقل و غيرقابل انطباق با واقعيتهاى تاريخى نقل مىكند . از جملهء اين افسانهها كه بالنسبه معقولتر به نظر مىرسد ، رفتن ابراهيم خان به معيت يكى دو تن از نزديكان خود و پدرش به شيراز ملاقات دو تن از تجار عمدهء شيراز كه با على خان سابقهء دوستى و آشنايى داشتهاند و رسيدن به خدمت شاهزاده حاكم فارس ( كه بايد حسينعلى ميرزا فرمانفرما باشد ) و دادن عريضه به وى توسط همان تجار و گرفتن توصيه نامه از شاهزاده به عنوان شاهزاده حاكم كرمان ( احتمالا حسنعلى ميرزا شجاع السلطنه ) در باب كمك به ابراهيم خان جهت دستگيرى و به قصاص رسانيدن قاتلين پدرش ، عزيمت وى به كرمان رسيدن به حضور شاهزاده حاكم و بعدا دستگيرى و مجازات قاتلين على خان است . اين روايات را در عين آنكه نمىتوان به كلى ناديده گرفت ، نمىتوان كلا نيز درست دانست . آنچه كه مسلم است مجازات قاتلين على خان تا مدتى پس از واقعهء وى بعهدهء تعويق افتاد ، و اين مجازات كه مسلما با اجازه و حكم حاكم وقت و بيشتر به دست خود افراد طايفهء بهزادى انجام گرفت ، در زمانى عملى شد كه ابراهيم خان ديگر نه كودكى خردسال كه نوجوانى بالنده بود و بر طايفهء بهزادى رياست داشت و حداقل امور زندگى بستگان نزديك وى زير نظر او اداره مىشد . داستان زير كه روايتى كاملا موثق است مؤيد اين نظر مىباشد . هنگامى كه حكم دستگيرى و قصاص قاتلين على خان صادر و اجرا مىگردد ، دو تن از عاملين جرم به امامزاده زيد بم پناهنده شده و در آنجا بست مىنشينند . اين دو تن كه گويا از مجرمين اصلى واقعه بودهاند و ابراهيم خان در مجازات آنها اصرار داشته ، با يكى از افراد خانوادهء بهزادى به نام غلامرضا پسر اسماعيل مشهور به غلامرضا اسماعيل سابقهء دوستى ديرينه داشتهاند . ابراهيم خان دختر عمّهاى به نام صفيّه داشت كه گويا زيباترين زنان طايفه بود و در سن ازدواج . غلامرضا اسماعيل كه از يلان و زورمندان روزگار و طايفهء خود و شهر بم بود به ابراهيم خان اعلام مىدارد كه اگر او قول دهد صفيّه را به عقد ازدواج وى - غلامرضا - درآورد حاضر است دو مجرم را از بست درآورده و با دست خود قصاص كند . با اعلام موافقت ابراهيم خان ، غلامرضا كه اينك عرق همبستگى خانوادگى همراه با نيروى عشق ، بر نيروى وفادارى دوستى در او فايق آمده بود ، بيدرنگ به امامزاده رفته بيرون درمىايستد و به رفقاى قديمى پيغام مىكند كه كارى واجب با آنها دارد و خود به علت معذورات شرعى ( مثلا آلوده بودن و